غرب شناسی

هویت سوزی و هویت سازی

غرب شناسی

هویت سوزی و هویت سازی

غرب شناسی

--------{«{«{«{«{ ستاد انتخابات امام زمان }»}»}»}»} --------

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۵
ALI DARBANI

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۶
ALI DARBANI
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۴۷
ALI DARBANI

هشدار !

همیشه بهتر است انسان در فضای سایبری فعلی جهان سکوت کند زیرا همه چیز ما ذخیره می شوند متن هایمان عکس هایمان دوربین ها مطالبی که می خوانیم و مورد علاقه هایمان لایک هایمان و ...... مراقب باشیم 



۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۳۸
ALI DARBANI

شهید در کتاب خود به نام علل گرایش به مادیگرایی می نویسد

تا آنجا که من از تحوّلات روحی خودم به یاد دارم از سنّ سیزده سالگی این دغدغه در من پیدا شد و حسّاسیت عجیبی نسبت به مسائل مربوط به خدا پیدا کرده بودم. پرسشها- البتّه متناسب با سطح فکری آن دوره- یکی پس از دیگری بر اندیشه ام هجوم می آورد. در سالهای اوّل مهاجرت به قم که هنوز از مقدّمات عربی فارغ نشده بودم، چنان در این اندیشه ها غرق بودم که شدیداً میل به «تنهایی» در من پدید آمده بود. وجود هم حجره را تحمّل نمی کردم و حجره ی فوقانی عالی را به نیم حجره ای دخمه مانند تبدیل کردم که تنها با اندیشه های خودم بسر برم. در آن وقت نمی خواستم در ساعات فراغت از درس و مباحثه به موضوع دیگری بیندیشم، و در واقع، اندیشه در هر موضوع دیگر را پیش از آنکه مشکلاتم در این مسائل حل گردد، بیهوده و اتلاف وقت می شمردم. مقدّمات عربی و یا فقهی و اصولی و منطقی را از آن جهت می آموختم که تدریجاً آماده ی بررسی اندیشه ی فیلسوفان بزرگ در این مسأله بشوم.

به یاد دارم که از همان آغاز طلبگی که در مشهد مقدّمات عربی می خواندم، فیلسوفان و عارفان و متکلّمان- هر چند با اندیشه هایشان آشنا نبودم- از سایر علما و دانشمندان و از مخترعان و مکتشفان در نظرم عظیم تر و فخیم تر می نمودند تنها به این دلیل که آنها را قهرمانان صحنه ی این اندیشه ها می دانستم. دقیقاً به یاد دارم که در آن سنین که میان 13 تا 15 سالگی بودم، در میان آن همه علما و فضلا و مدرّسین حوزه ی علمیّه ی مشهد، فردی که بیش از همه در نظرم بزرگ جلوه می نمود و دوست می داشتم به چهره اش بنگرم و در مجلسش بنشینم و قیافه و حرکاتش را زیر نظر بگیرم و آرزو می کردم که روزی به پای درسش بنشینم، مرحوم «آقا میرزا مهدی شهیدی رضوی» مدرّس فلسفه ی الهی در آن حوزه بود. آن آرزو محقّق نشد، زیرا آن مرحوم در همان سالها (1355 قمری) در گذشت.

پس از مهاجرت به قم گمشده ی خود را در شخصیّتی دیگر یافتم. همواره مرحوم آقا میرزا مهدی را بعلاوه ی برخی مزایای دیگر در این شخصیّت می دیدم؛ فکر می کردم که روح تشنه ام از سرچشمه ی زلال این شخصیّت سیراب خواهد شد. اگر چه در آغاز مهاجرت به قم هنوز از «مقدّمات» فارغ نشده بودم و شایستگی ورود در «معقولات» را نداشتم، امّا درس اخلاقی که وسیله ی شخصیّت محبوبم در هر پنجشنبه و جمعه گفته می شد و در حقیقت درس معارف و سیر و سلوک بود نه اخلاق به مفهوم خشک علمی، مرا سرمست می کرد. بدون هیچ اغراق و مبالغه ای این درس مرا آنچنان به وجد می آورد که تا دوشنبه و سه شنبه ی هفته ی بعد خودم را شدیداً تحت تأثیر آن می یافتم.

بخش مهمّی از شخصیّت فکری و روحی من در آن درس- و سپس در درسهای دیگری که در طیّ دوازده سال از آن استاد الهی فرا گرفتم- انعقاد یافت و همواره خود را مدیون او دانسته و می دانم. راستی که او «روح قدسی الهی» بود.

تحصیل رسمی علوم عقلی را از سال 23 شمسی آغاز کردم. این میل را همیشه در خود احساس می کردم که با منطق و اندیشه ی مادّیین از نزدیک آشنا گردم و آراء و عقاید آنها را در کتب خودشان بخوانم. دقیقاً یادم نیست، شاید در سال 25 بود که با برخی کتب مادّیین که از طرف حزب توده ی ایران به زبان فارسی منتشر می شد و یا به زبان عربی در مصر- مثلاً- منتشر شده بود آشنا شدم. کتابهای دکتر تقی ارانی را هر چه می یافتم به دقّت می خواندم و چون در آن وقت به علّت آشنا نبودن با اصطلاحات فلسفی جدید فهم مطالب آنها بر من دشوار بود، مکرّر می خواندم و یادداشت برمی داشتم و به کتب مختلف مراجعه می کردم. بعضی از کتابهای ارانی را آن قدر مکرّر خوانده بودم که جمله ها در ذهنم نقش بسته بود. در سال 29 یا 30 بود که کتاب اصول مقدّماتی فلسفه ی ژرژ پولیتسر استاد دانشکده ی کارگری پاریس به دستم رسید. برای اینکه مطالب کتاب در حافظه ام بماند، همه ی مطالب را خلاصه کردم و نوشتم. هم اکنون یادداشتها و خلاصه هایی را که از آن کتاب و کتاب ماتریالیسم دیالکتیک ارانی برداشته ام، دارم.

در سال 29 در محضر درس حضرت استاد، علاّمه ی کبیر آقای طباطبایی روحی فداه که چند سالی بود به قم آمده بودند و چندان شناخته نبودند، شرکت کردم و فلسفه ی بوعلی را از معظّم له آموختم و در یک حوزه ی درس خصوصی که ایشان برای بررسی فلسفه ی مادّی تشکیل داده بودند نیز حضور یافتم. کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم - که در بیست ساله ی اخیر نقش تعیین کننده ای در ارائه ی بی پایگی فلسفه ی مادّی برای ایرانیان داشته است- در آن مجمع پربرکت پایه گذاری شد.

برای من که با شور و شوق و علاقه ی زائد الوصفی فلسفه ی الهی و فلسفه ی مادّی را تعقیب و مطالعه و بررسی می کردم، در همان سالها که هنوز در قم بودم مسلّم و قطعی شد که فلسفه ی مادّی واقعاً فلسفه نیست و هر فردی که عمیقاً فلسفه ی الهی را درک کند و بفهمد، تمام تفکّرات و اندیشه های مادّی را نقش بر آب می بیند و تا امروز که بیست و شش سال از آن تاریخ می گذرد و در همه ی این مدّت از مطالعه ی این دو فلسفه فارغ نبوده ام، روز به روز آن عقیده ام تأیید شده که فلسفه ی مادّی فلسفه ی کسی است که فلسفه نمی داند.

از همان اوایل که به مطالعه ی این دو فلسفه پرداختم، سعی ام این بود که وجوه اختلاف این دو فلسفه را دقیقاً و عمیقاً درک کنم. می خواستم بدانم راه این دو فلسفه در کجا از هم جدا می شود و نقطه ی اصلی اختلاف نظر کجاست؟ آنچه خودم در این جهت می فهمیدم این بود که نقطه ی اصلی اختلاف نظر، دایره ی «وجود» و «واقعیّت» است.

مادّی، واقعیّت و وجود را در انحصار آنچه مادّی است- یعنی در انحصار آنچه جسم و

مجموعه آثار شهید مطهری . ج1، ص: 443

 

ایشان در کتاب عدل الهی خود که اخرین کتاب استاد در عمر با برکتش است می نگارد :

خاطره ای خوش و جاوید

یادم هست، در زمانی که در قم تحصیل می کردم، یک روز خودم و تحصیلاتم و راهی را که در زندگی انتخاب کرده ام ارزیابی می کردم؛ با خود اندیشیدم که آیا اگر بجای این تحصیلات، رشته ای از تحصیلات جدید را پیش می گرفتم بهتر بود یا نه؟ طبعا با روحیّه ای که داشتم و ارزشی که برای ایمان و معارف معنوی قائل بودن اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که در آن صورت وضع روحی و معنوی من چه می شد؟

فکر کردم که الان به اصول توحید و نبوّت و معاد و امامت و غیره ایمان و اعتقاد دارم و فوق العاده اینها را عزیز می دارم؛ آیا اگر یک رشته از علوم طبیعی و یا ریاضی یا ادبی را پیش گرفته بودم چه وضعی داشتم؟ به خودم جواب دادم که اعتقاد به این اصول و بلکه اساساً روحانی واقعی بودن وابسته به این نیست که انسان در رشته های علوم قدیمه تحصیل کند. بسیارند کسانی که از این تحصیلات محرومند و در رشته های دیگر تخصص دارند، اما دارای ایمانی قوی و نیرومند هستند و عملاً متّقی و پرهیزکار و احیاناً حامی و مبلّغ اسلام اند و کم و بیش مطالعات اسلامی هم دارند؛ احیاناً ممکن بود من در آن رشته ها بر زمینه هایی علمی برای ایمان خود دست می یافتم بهتر از آنچه اکنون دست یافته ام.

آن ایّام، تازه با حکمت الهی اسلامی آشنا شده بودم و آن را نزد استادی- که بر خلاف اکثریّت قریب به اتفاق مدّعیان و مدرّسان این رشته صرفاً دارای یک سلسله محفوظات نبود، بلکه الهیّات اسلامی را واقعا چشیده و عمیق ترین اندیشه های آن را دریافته بود و با شیرین ترین بیان آنها را بازگو می کرد [1]- می آموختم. لذّت آن روزها و مخصوصاً بیانات عمیق و لطیف و شیرین استاد از خاطره های فراموش ناشدنی عمر من است.

در آن روزها با همین مسأله که آن ایّام با مقدّمات کامل آموخته بودم آشنا شده بودم، قاعده ی معروف «الواحد لا یصدر منه الاّ الواحد» را آن طور که یک حکیم درک می کند درک کرده بودم (لااقل به خیال خودم) ، نظام قطعی و لا یتخلّف جهان را با دیده ی عقل می دیدم، فکر می کردم که چگونه سؤالاتم و چون و چراهایم یک مرتبه نقش بر آب شد؟ و چگونه می فهمم که میان این قاعده ی قطعی که اشیاء را در یک نظام قطعی قرار می دهد، و میان اصل «لا مؤثّر فی الوجود الاّ اللّه» منافاتی ندیده آنها را در کنار هم و در آغوش هم جا می دهم، معنی این جمله را می فهمیدم که «الفعل فعل اللّه و هو فعلنا» و میان دو قسمت این جمله تناقضی نمی دیدم، «امر بین الامرین» برایم حل شده بود، بیان خاصّ صدر المتألّهین در نحوه ی ارتباط معلول با علت و مخصوصاً استفاده از همین مطلب برای اثبات قاعده ی «الواحد لا یصدر منه الاّ الواحد» فوق العاده مرا تحت تأثیر قرار داده و به وجد آورده بود؛ خلاصه یک طرح اساسی در فکرم ریخته شده بود که زمینه ی حلّ مشکلاتم در یک جهان بینی گسترده بود؛ در اثر درک این مطلب و یک سلسله مطالب دیگر از این قبیل، به اصالت معارف اسلامی اعتقاد پیدا کرده بودم، معارف توحیدی قرآن و نهج البلاغه و پاره ای از احادیث و ادعیّه ی پیغمبر اکرم و اهل بیت اطهار را در یک اوج عالی احساس می کردم.

در این وقت فکر کردم دیدم اگر در این رشته نبودم و فیض محضر این استاد را درک نمی کردم همه چیز دیگر چه از لحاظ مادّی و چه از لحاظ معنوی، ممکن بود بهتر از این باشد که هست، همه ی آن چیزهایی که اکنون دارم داشتم و لااقل مثل و جانشین و احیاناً بهتر از آن را داشتم، اما تنها چیزی که واقعاً نه خود آن را و نه جانشین آن را داشتم همین طرح فکری بود با نتایجش؛ الآن هم بر همان عقیده ام.

بحث عدل الهی که ابتدا در نظر بود به صورت ساده تری طرح شود تا پای قله ی بحثهای عمیق فلسفی کشیده شد. اگر بخواهیم بیشتر برویم باید آماده ی صعود به قلّه های مرتفع تری باشیم و به نظر نمی رسد چنین آمادگی در کار باشد. بهتر این است با زبانی ساده تر و در سطحی پایین تر، مطلب را مورد بررسی قرار دهیم. خوانندگانی که فکر می کنم این کتاب را خواهند خواند، با بیان ساده تر، بهتر مطلب را می فهمند.


[1] . [ظاهرا مقصود، امام خمینی است ] .

 

مجموعه آثار شهید مطهری . ج1، ص: 125

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۲۰
ALI DARBANI


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۲۶
ALI DARBANI


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۲۰
ALI DARBANI


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۱۷
ALI DARBANI


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۱۵
ALI DARBANI


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۹
ALI DARBANI